صدایش میکنم اما نباشد ره به گوش او صدایم
گناه من چه بود آخر که هجر و درویش گشته سزایم
اگه سوغات عشق او فقط حیرانی و آشفتگی باشد
مکن هرگز خداوندا از این حیرانی شیرین جدایم
چه شبهایی که نالیدم ز هجران و به درگاهش دعا کردم
نمیدانم چرا او هم ندارد پاسخی بهر دعایم
من ارچه بیقرار هستم ولیکن خوب میدانم
در این وادی حیرانی فقط مستی شود جانا دوایم
اگر دیروز سر دادم من آواز خوشی امروز
به غیر از آه سوزانم کسی نشنیده است دیگر نوایم
تو گفتی نسترن او را ز جان و دل زنم فریاد
صدایش میکنم اما نیابد ره به گوش او صدایم
نظرات شما عزیزان:
:: موضوعات مرتبط:
دلتنگیهای من،
عاشقانه،
حرفهای نا گفته من،
،